در میان برخی خانوادههای افغان در کانادا، امریکا و شماری از کشورهای اروپایی و آسترالیا، این پرسش بارها مطرح میشود که چرا بعضی زنان پس از مهاجرت، در برابر برخوردهای شدید یا آزاردهندهی شوهر خود به پولیس تماس میگیرند؛ در حالی که همین زنان سالهای طولانی در افغانستان یا کشورهای همسایه زندگی کردهاند و هرگز چنین کاری نکردهاند. اگر این پرسش بهدرستی بررسی نشود، ممکن است به برداشتهای نادرست، سوءتفاهم و حتی شکافهای عمیقتر در خانواده و جامعه بینجامد. واقعیت این است که این رفتار نه ناگهانی است و نه ساده، و نمیتوان آن را با یک دلیل مشخص توضیح داد. برای درک بهتر این موضوع، لازم است تفاوتهای بنیادین میان شرایط زندگی در افغانستان و کشورهای غربی، و همچنین تغییرات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حقوقی ناشی از مهاجرت را در نظر گرفت.
بسیاری از زنانی که امروز در کانادا از پولیس کمک میخواهند، همان زنانی هستند که سالها بدون ثبت هیچ شکایت رسمی، در کنار شوهر خود زندگی کرده و خانواده ساختهاند. این سکوت طولانی معمولاً به این معنا نبوده که مشکلی وجود نداشته یا زن از زندگی خود راضی بوده است. در بسیاری موارد، به احتمال زیاد زن از رابطهی خود احساس رضایت نمیکرده، اما به دلیل ناتوانی اقتصادی، نداشتن استقلال مالی، نگرانی از آیندهی فرزندان و فشارهای اجتماعی، ناچار به ادامهی آن زندگی بوده است. در چنین شرایطی، تحمل نه یک انتخاب آزادانه، بلکه تنها راه ممکن برای زندهماندن و حفظ حداقل امنیت و ثبات در زندگی به شمار میرفته است.
در افغانستان، ثبت شکایت رسمی زن از شوهر معمولاً نهتنها حمایتی جلب نمیکرد، بلکه میتوانست وضعیت را برای او بدتر بسازد. پولیس و نهادهای عدلی در بسیاری مناطق افغانستان یا در دسترس نبودند، و یا برای برقراری عدالت در مورد حقوق زنان مورد اعتماد قرار نمیگرفتند، و در بسیاری موارد، نظام اجرایی و عدلی افغانستان خشونت خانوادگی را مسئلهی خصوصی میان زن و شوهر میدانستند. از سوی دیگر، ترس از افزایش خشونت، طلاق، بدنامی اجتماعی، فشار خانواده و وابستگی کامل اقتصادی، زن را در موقعیتی قرار میداد که، حتی اگر با رنج عمیق همراه بود، سکوت را کمهزینهترین و امنترین گزینه میدید.
در افغانستان، اختلافات خانوادگی معمولاً قبل از اینکه به نهادهادی دولتی برسد، از طریق بزرگان خانواده یا میانجیهای محلی حلوفصل میشد. این سازوکارها، هرچند گاهی مانع تشدید درگیری میشدند، اما اغلب به زیان و ضرر زنان عمل میکردند و از آنان انتظار “سازگاری” و “تحمل” داشتند. در چنین فضایی، زن میآموخت که برای حفظ آبرو و امنیت خود، خواستها و رنجهای خود را نادیده بگیرد و تابع بماند. نبود گزینههای واقعی برای زندگی مستقل، باعث میشد که حتی روابط آزاردهنده را نیز ادامه دهد.
افزون بر این، یکی از کمبودهای جدی در افغانستان، نبود دسترسی واقعی زنان به مشاورهی حقوقی و روانی بوده است. بسیاری از زنان نه از حقوق قانونی خود آگاهی داشتهاند و نه به خدماتی دسترسی داشتهاند که بتوانند بدون ترس و قضاوت خانواده و مردم، تجربههای خود را بازگو کنند. مراجعه به نهادهای رسمی بیشتر با ترس از افشاء شدن مشکلات خانوادگی، ملامتی، خواستهای نامشروع مسوولین و مقامات فاسد، و برخورد نامناسب جامعه و مردم همراه بوده و به همین دلیل، مانع ایجاد احساس اعتماد گردیده است. عدم دسترسی به روانشناسان، مشاوران خانواده و خدمات حمایتی حرفهیی، امن و بیطرف، باعث میشد که زنان رنجهای خود را در سکوت تحمل کنند و آن را بخشی اجتنابناپذیر از زندگی بدانند. در چنین شرایطی، نه فرصت گفتوگو و نه امکان دریافت کمک تخصصی برای جلوگیری از بحران ایجاد شده در خانواده فراهم میشد.
در بسیاری موارد، نارضایتی زنان از زندگی مشترک بهصورت ناگهانی شکل نگرفته است، بلکه نتیجهی سالها فشار، ناامیدی و فرسودگی تدریجی بوده است. زنانی که برای مدت طولانی در شرایط نابرابر یا آزاردهنده زندگی کردهاند، بهمرور زمان توان روانی خود را برای ادامهی تحمل از دست دادهاند. این فرسودگی، که معمولاً دیده و شنیده نشده، در سکوت انباشته شده و بهتدریج احساس بیارزشی، خستگی عمیق و ناامیدی را در آنان تقویت کرده است. در چنین شرایطی، زن ممکن است سالها بدون اعتراض بیرونی زندگی کند، اما در درون خود به نقطهی برسد که ادامهی همان وضعیت برایش غیرقابل تحمل شود.
بسیاری از خانوادههای افغان پیش از رسیدن به کانادا، سالها را در کشورهای دیگر بهعنوان مهاجر یا پناهجو سپری کردهاند. زندگی در این کشورها معمولاً با بیثباتی قانونی، ترس از اخراج، محدودیتهای شدید کاری و فشارهای روانی همراه بوده است. برای زنان، این دورهها معمولاً به معنای وابستگی بیشتر، مسوولیتهای سنگینتر خانوادگی و دسترسی کمتر به حمایتهای اجتماعی بوده است. این تجربهها نهتنها مشکلات پیشین را حل نکرده، بلکه در بسیاری موارد آنها را عمیقتر ساخته است. در نتیجه، ورود به کانادا نقطهی آغاز رنجها نیست، بلکه نقطهی است که رنجهای انباشتهشده برای نخستینبار امکان دیدهشدن و مطرحشدن پیدا میکنند.
ورود به کانادا و تغییر بنیادین شرایط
با مهاجرت به کانادا، خانوادهی افغان وارد نظامی میشود که بر پایهی قانون، حق فردی و مسوولیت دولت شکل گرفته است. در اینجا، خشونت خانوادگی مسئلهی خصوصی تلقی نمیشود و دولت خود را موظف میداند که از امنیت افراد و شهروندان خود محافظت کند. برای بسیاری از زنان افغان، آشنایی با این واقعیت که توهین، تهدید، کنترول شدید، ترساندن یا فشار روانی نیز میتواند خشونت محسوب شود، تجربهی تازه و گاهی تکاندهنده است.
در کانادا، زن بهتدریج به منابعی دسترسی پیدا میکند که در گذشته به آنها دسترسی نداشته است؛ مانند آموزش زبان، خدمات اجتماعی، حمایتهای دولتی و در برخی موارد فرصت کار و درآمد. این دسترسی به زن امکان میدهد که برای نخستینبار احساس کند میتواند زندگی خود را، هرچند دشوار، اما مستقلانه پیش ببرد. زنی که سالها در رابطهی نابرابر مانده است، وقتی میبیند که دیگر بقای او وابسته به تحمل بیقیدوشرط نیست، طبیعی است که نگاهش به ادامهی همان رابطه تغییر کند.
این تحولات، توازن قدرت در خانواده را نیز دگرگون میسازد. در حالی که زن به حمایتهای قانونی و اجتماعی دسترسی پیدا میکند، بسیاری از مردان با فشارهای تازهی روبهرو میشوند؛ از جمله بیکاری، کاهش جایگاه اجتماعی، مشکلات زبانی و از دست رفتن نقش سنتی نانآور مطلق در خانواده. این فشارها میتواند احساس بیقدرتی، خشم و یا ناامنی را در مردها ایجاد و یا تشدید کند. در برخی موارد، این احساسات به رفتارهای کنترولکننده یا پرخاشگرانه تبدیل میشود؛ رفتارهایی که حتی اگر در گذشته عادی تلقی میشدند، اکنون در کانادا بهعنوان “خشونت” یا “سوءرفتار” شناخته میشوند.
در کنار این تحولات، وضعیت مردان افغان پس از مهاجرت نیز نقش مهمی در شکلگیری تنشهای خانوادگی دارد. بسیاری از مردان که سالها نقش نانآور اصلی، تصمیمگیر خانواده و ستون اقتصادی خانه را بر عهده داشتهاند، پس از مهاجرت با تغییر ناگهانی این نقشها روبهرو میشوند. بیکاری، ناتوانی زبانی، پذیرفته نشدن مدارک تحصیلی یا مهارتی، و وابستگی به کمکهای دولتی، برای برخی مردان تجربهی تحقیرآمیز و سنگین است. این وضعیت میتواند احساس بیقدرتی، ناکامی و از دست رفتن هویت را در آنان تقویت کند؛ احساسی که اگر دیده و مدیریت نشود، گاه به خشم، پرخاش یا رفتارهای کنترولکننده بروز میکند.
از سوی دیگر، بسیاری از مردان افغان، همانند زنان، پیش از مهاجرت، به خدمات مشاورهی روانی و آموزشی دسترسی نداشتهاند. در فرهنگ سنتی افغانستان، مردان کمتر تشویق شدهاند که دربارهی فشارهای روانی، ترسها یا احساس شکست صحبت کنند. سکوت، تحمل و پنهانکردن احساسات، معمولاً بهعنوان نشانهی مردانگی تلقی شده است و پس از مهاجرت، این الگوی رفتاری در کنار فشارهای جدید، میتواند باعث شود که مردان ابزار لازم برای مدیریت تعارض، گفتوگوی سالم یا سازگاری با شرایط تازه را در اختیار نداشته باشند.
همچنین، ناآگاهی مردان از نظام حقوقی کشورهای غربی عامل مهم دیگری است که نباید نادیده گرفته شود. بسیاری از مردان بدون آموزش کافی وارد جامعهی میشوند که در آن، رفتارهایی که در گذشته عادی یا قابل چشمپوشی تلقی میشدند، میتواند پیامدهای جدی حقوقی داشته باشد. تهدید لفظی، کنترول شدید، ترساندن یا برخی رفتارهای کلامی، در این کشورها خشونت یا سوءرفتار محسوب میشوند و در نتیجه، تماس زنان با پولیس برای برخی مردان نهتنها غیرمنتظره، بلکه شوکآور و ناعادلانه به نظر میرسد و این احساس میتواند به سردرگمی، خشم یا مقاومت بیشتر دامن بزند.
نبود سازوکارها یا ساختارهای میانجیگری فرهنگی در کشورهای غربی، که در افغانستان وجود داشتند، نیز این وضعیت را پیچیدهتر میسازد. در افغانستان، پیش از آنکه شکایتی از اختلاف میان زن و شوهر به پولیس برسد، معمولاً با مداخلهی لایههای از میانجیگری خانوادگی یا اجتماعی مواجه میشود. در کشورهای غربی، این لایههای میانجیگری یا وجود ندارند یا در بسیاری موارد برای تازهواردها ناشناخته است. زنانی که سالها بارِ خشونت روانی و فزیکی را متحمل شده اند، زمانی که در کشورهای غربی پایشان به بحران خانوادگی کشیده می شود، اغلب ابزار دیگری جز تماس با پولیس نمیشناسند. در بسیاری موارد، این تماس نه به دلیل بدخواهی یا قصد مجازات، بلکه به سبب نداشتن گزینهی بهتری برای کاهش خشونت و سوءرفتار صورت میگیرد.
تفاوت انتظارهای زن و مرد از همدیگر پس از مهاجرت نیز عامل مهم دیگری است که منجر به تشدید خشونت و سوءرفتار می شود. برای برخی زنان، مهاجرت به معنای امنیت، استقلال نسبی و امکان بازتعریف کردنِ خود است، در حالی که برای برخی مردان، مهاجرت با از دست دادن اقتدار، جایگاه اجتماعی و نقشهای سنتی همراه میشود. این ناهمزمانی در تجربه و انتظار، اگر با گفتوگو، آموزش و حمایتهای حرفهیی همراه نباشد، میتواند به سوءتفاهمهای عمیق و تنشهای مداوم در خانواده بینجامد.
در بسیاری از این خانوادهها، فرزندان نقش پنهان اما بسیار مهمی در تصمیمگیریهای والدین دارند. برای بسیاری از زنان، تماس با پولیس بیش از آنکه واکنشی به رفتار شوهر باشد، تلاشی برای محافظت از فرزندان در برابر فضای پرتنش، ترسآور یا خشونتآمیز خانه است. نگرانی از تاثیرات روانی خشونت بر کودکان، ترس از تکرار چرخهی آزار در نسل بعد، و احساس مسوولیت مادری، فشار تصمیمگیری را برای زنان دوچندان میکند. در سوی دیگر، بسیاری از مردان نیز با ترس عمیق از دست دادن فرزندان، دخالت نهادهای دولتی یا محدود شدن نقش پدری روبهرو میشوند؛ ترسی که اگر با آگاهی و حمایتهای حرفهیی همراه نباشد، میتواند واکنشهای احساسی و دفاعی را تشدید کند. در چنین شرایطی، فرزندان ناخواسته به یکی از محورهای اصلی تنش خانوادگی تبدیل میشوند.
نقش آسیبهای شدید روانی ناشی از تجربههای دردناک در زندگی زنان افغان را نباید نادیده گرفت. بسیاری از خانوادههای افغان سالها جنگ، آوارگی، ناامنی و از دست دادن عزیزان را تجربه کردهاند و این تجربهها میتواند آستانهی تحمل افراد را کاهش دهد و توان مدیریت تعارض را تضعیف کند. در چنین شرایطی، یک اختلاف ساده ممکن است به بحران جدی تبدیل شود. نبود شبکههای حمایتی سنتی و ناآشنایی با خدمات مشاوره و میانجیگری باعث میشود که پولیس بهعنوان تنها مرجع فوری و شناختهشده محسوب شود.
برای بسیاری از زنان، تماس با پولیس به معنای درخواست مجازات یا فروپاشی خانواده نیست. اغلب هدف از تماس با پولیس متوقفکردن وضعیت غیرقابل تحمل و ایجاد احساس امنیت است. زنی که سالها به دلیل ناتوانی اقتصادی ناچار به تحمل بوده، وقتی میبیند که اکنون میتواند بدون وابستگی مطلق زندگی کند، دیگر خود را مجبور به ادامهی همان رنجها نمیبیند. با این حال، نظام حقوقی کانادا بهگونهی عمل میکند که، حتی اگر طرفین بعداً بخواهند مسئله را شخصاً حل نمایند، پولیس موظف است طبق قانون مداخله کند. این تفاوت میان برخورد پولیس در افغانستان و کانادا برای خانوادههای تازهوارد معمولاً غیرمنتظره و دشوار است.
تماس برخی زنان افغان با پولیس را نباید نشانهی “بیوفایی”، “ناسپاسی”، “بیحیایی” و یا “فروپاشی ارزشها” دانست. این رفتار بیش از هر چیز بازتاب شرایط جدید و این واقعیت است که زن برای نخستینبار احساس میکند مجبور نیست رنجهایی را که دهها سال تحمل کرده، همچنان ادامه دهد. فهم این واقعیت میتواند به کاهش قضاوتهای شتابزده، افزایش گفتوگو در میان خانوادهها و شکلگیری راهحلهای انسانیتر کمک کند؛ راهحلهای که هم رنجهای گذشته را به رسمیت بشناسد و هم مسیر سازگاری سالمتر با زندگی در جامعهی جدید را هموار سازد.
تاکید بر این نکته ضروری است که هدف این متن نه توجیه خشونت است و نه سرزنش زنان یا مردان. هدف اصلی این نوشته، روشنکردن واقعیتهای اجتماعی، فرهنگی و حقوقی است که خانوادههای افغان پس از مهاجرت به کشورهای غربی با آن روبهرو میشوند، تا بتوان از قضاوتهای شتابزده، سوءتفاهمهای آسیبزا و تشدید بحرانهای خانوادگی جلوگیری کرد. فهم این زمینهها پیششرط گفتوگوی سالم، پیشگیری موثر و حمایت انسانی از همهی اعضای خانواده است.
آنچه در این مسیر بیش از همه اهمیت پیدا میکند، توجه به راههای است که بتواند پیش از تشدید بحرانها، از خانوادهها حمایت کند. آموزش حقوقی و اجتماعی برای زنان و مردان، دسترسی زودهنگام به مشاورهی خانوادگی و روانیِ متناسب با زمینههای فرهنگی، و ایجاد سازوکارها و ساختارهای میانجیگری پیش از رسیدن اختلافها به پولیس، میتواند نقش مهمی در کاهش بحرانها داشته باشد. بسیاری از تنشها، اگر در مراحل اولیه دیده و شنیده شوند، قابل مدیریتاند و نیازی به مداخلهی نهادهای اجرایی پیدا نمیکنند. سرمایهگذاری بر آموزش، گفتوگو و حمایت حرفهیی، نهتنها به حفظ کرامت فردی کمک میکند، بلکه از آسیبهای عمیقتر خانوادگی و اجتماعی نیز جلوگیری خواهد کرد.
خدمات مهاجرتی وحید گامی برای تغییر