یکی از اساسیترین پدیدههای که یک تازهوارد پس از آمدن به کانادا با آن روبهرو میشود، نیاز به پرورش “توانایی تغییرپذیری” است؛ اما این تغییرپذیری، به معنای از دست دادن هویت، باور یا ریشههای فرهنگی نیست. این “توانایی تغییرپذیری”، به عنوان یک مهارت انسانی، بدون اینکه خودرا مجبور به همانند شدن با دیگران بدانیم، توانایی دیدن، شنیدن و درک کردن جهان از زاویههای متفاوت است.
برای بسیاری از مهاجران افغان، ورود به جامعهی مانند کانادا به معنای مواجهشدن با پدیدههای است که در بستر فرهنگی یا دینی خودشان، ممکن است “ناپذیرفتنی”، “نادرست” یا حتی “تابو” تلقی شوند. مواجهشدن با چنین مواردی ممکن است گاهی با شوک، سردرگمی یا حتی مقاومت همراه باشد؛ اما در این میان، ما میتوانیم توانایی فهم و درک این موضوع را در فکر و ذهن خود پرورش بدهیم و تقویت کنیم که ما میتوانیم با چیزی موافق نباشیم، اما حقیقتِ آن را درک کنیم و به حقِ وجود آن احترام بگذاریم. این نقطه، میتواند آغاز بلوغ در تجربهی مهاجرت محسوب شود.
توانایی تغییرپذیری از ما نمیخواهد ارزشهای خود را کنار بگذاریم، بلکه از ما میخواهد “واکنش”، “عکسالعمل” ویا “برخورد” خود را مدیریت کنیم. از ما میخواهد در برابر تفاوتها، به جای قضاوت فوری، مکث کنیم؛ به جای احساسِ تهدید، کنجکاو باشیم؛ و به جای تلاش برای اصلاح دیگران، بر فهمیدن تمرکز کنیم. این مهارت هرچند در ظاهر ساده به نظر میرسد، اما در عمل، یکی از دشوارترین تمرینهای ذهنی و عاطفی برای هر مهاجر است.
یکی دیگر از ابعاد مهم این موضوع، درک مفهوم “چندگانگی اجتماعی” است. در جامعهی چندفرهنگی مانند کانادا، هیچ روایت واحدی از “زندگی درست” ویا “زندگی خوب” وجود ندارد. افراد بر اساس تجربهها، پیشینهها، باورها و انتخابهای شخصیشان، مسیرهای متفاوتی را برای زندگی برمیگزینند. آنچه در یک فرهنگ “عادی و عامپسند” است، ممکن است در فرهنگ دیگر “غیرقابل قبول” باشد. اما در یک جامعهی چندفرهنگی، این تفاوتها نه تهدید هستند و نه نشانهی فروپاشی ارزشها، بلکه بخشی از ساختار طبیعی جامعهاند.
برای روشنتر شدن این موضوع، میتوانیم به چند مثال واقعی و ملموس نگاه کنیم:
تصور کنید یک افغان تازه وارد، در محیط کار خود با همکارانی روبهرو میشود که روابط اجتماعی بسیار بازتری دارند؛ مثلاً زن و مرد بدون محدودیتهای رایج در فرهنگ افغانستان، با هم شوخی میکنند، به راحتی گفتگوهای شخصی دارند، یا حتی دربارهی روابط عاطفیشان صحبت میکنند. برای این فرد، این صحنه ممکن است در ابتدا ناراحتکننده یا حتی “نادرست” به نظر برسد. اما توانایی تغییرپذیری در اینجا به این معناست که او بتواند این رفتارها را به عنوان بخشی از فرهنگ کاری آن جامعه ببیند، نه به عنوان تهدیدی علیه ارزشهای شخصی خودش. او مجبور نیست همان رفتار را داشته باشد، اما یاد میگیرد که بدون قضاوت، واکنش و برخورد جدی و تند، به شکل حرفهیی و آرام در محیط دفتر حضور داشته و به کار خود کار داشته باشد.
در مثال دیگری، یک خانوادهی افغان ممکن است با این واقعیت روبهرو شود که فرزند نوجوانشان، پس از مدتی زندگی در کانادا، دیدگاههای متفاوتی نسبت به استقلال، انتخابهای شخصی یا سبک زندگی پیدا کرده است. در فرهنگ افغانستان، ماندن فرزند در کنار خانواده تا سالهای طولانی، نشانهی احترام و وابستگی خانوادگی است. اما در کانادا، استقلال زودهنگام یک ارزش اجتماعی محسوب میشود. این تفاوت میتواند به تنشهای جدی در خانواده منجر شود. در چنین شرایطی، تغییرپذیری به این معنا نیست که والدین ارزشهای خود را کنار بگذارند، بل به این معناست که بتوانند این تفاوتها را درک کنند، با فرزند خود گفتگو کنند، و به جای تقابل دایمی، به دنبال راههای متعادلتری برای همزیستی و درک زندگی در یک جامعهی چندفرهنگی باشند.
مثال سوم را میتوان در عرصهی باورهای دینی و سبک زندگی دید. ممکن است یک تازهوارد افغان در همسایگی، محیط ورزش و یا محیط کار خود افرادی را ببیند که سبک زندگی کاملاً متفاوتی دارند؛ مثلاً کسی تغییر جنسیت داده، کسی لباس نامناسب میپوشد، و یا رفتار و گفتارِ کسی هم کاملاً به دور از نزاکتهای اجتماعی تلقی می شود. در چنین شرایطی، فرد ممکن است احساس کند که محیط اطرافش با باورهای او در تضاد است. اما تغییرپذیری در اینجا به این معناست که فرد بتواند میان “زندگی شخصی خود” و “حق انتخاب دیگران” تفکیک قایل شود. او میتواند بدون اینکه احساس کند باید دیگران را تغییر دهد ویا دایماً در حالت مقاومت و تنش زندگی کند، میتواند به باورهای خود پایبند و استوار مانده و در آرامش خاطر، در چهارچوب حقوق و آزادیهای فردی خودش زندگی کند.
اگر یک تازهوارد نتواند این چندگانگی را در محیط زیست، کار و یا درس و ورزش خود بپذیرد، احتمالاً بهتدریج در وضعیت فرسایشی فکری، ذهنی و فزیکی قرار میگیرد و هر روز را با محیط اطراف خود در تضاد و مبارزه به پایان میرساند. این تضاد و مجادلهی مداوم، نه تنها انرژی روانی فرد را فرسوده میکند، بلکه مانع شکلگیری احساس آرامش و تعلق او در جامعهی جدید نیز میشود. در مقابل، کسی که توانایی تغییرپذیری را در خود پرورش میدهد، به مرور زمان یاد میگیرد، بدون اینکه احساس گُمگشتگی یا تهدید داشته باشد، چگونه در میان تفاوتها زندگی کند.
باید تاکید کرد که تغییرپذیری به معنای “بیمرزی” نیست. هر فرد حق دارد مرزهای شخصی، اخلاقی و دینی خود را حفظ کند. اما تفاوت در این است که این مرزها را به عنوان چارچوب زندگی خود ببیند، نه ابزاری برای قضاوت و سنجش دیگران. این نگاه، نوعی بلوغ فکری و اجتماعی را نشان میدهد که برای زیستن در یک جامعهی چندفرهنگی ضروری است.
در نهایت، شاید بتوان گفت که موفقیت یک مهاجر، فقط در یافتن شغل یا ثبات اقتصادی خلاصه نمیشود. بلکه بخش مهمی از این موفقیت، در توانایی او برای زیستن در میان تفاوتها، بدون از دست دادن آرامش درونیاش، نهفته است.
تغییرپذیری، در این معنا، یک مهارت حیاتی است: مهارتی برای ساختن پُلی میان “آنچه ما هستیم” و “جهانی که در آن زندگی میکنیم”. این پُل، نه ما را از گذشتهی ما جدا میکند و نه ما را مجبور به همانند شدن با دیگران میسازد؛ بلکه به ما اجازه میدهد با آگاهی، احترام و آرامش، در یک جهان متنوع درکنار همدیگر زندگی کنیم.
خدمات مهاجرتی وحید گامی برای تغییر